خوبین؟![]()
خوشین؟
خوش میگذره؟
میدونم دلتون واسم یه ذره شده!![]()
باشه، حالا که اومدم!![]()
خوب، بریم سر اصل مطلب که همون سوتی می باشد!
گوشی یکی از بچه ها(زینب) گم شدده بود...
طفلی دپرشن گرفته بود...
گفت:بچه ها(من و صدف)، اگه گوشیم پیدا شه، بهتون شیرینی میدم...
واسه همین صدف هی به گوشیش زنگ میزد تا بفهمه کجاس!!!
شب، یکی جواب داد و قرار گذاشت تا گوشیو بده...
جلسه ی بعد...
من و زینب با هم میریم کلاس...
زینب گفت:بیا به جای شیرینی واست دلستر بخرم...
وقتی رسیدیم کلاس و صدف فهمید، عصبانی شد که چرا واسه اون نخریدیم...
چندین جلسه گذشت و صدف فراموش کرد....
(حالا اینجا کلاس زبانم هست!)
یه روز وسط بحث کلاس، صدف یهو یادش اومد، حواسش نبود...
یهو داد زد:"راستی، تو هنوز شیرینی دلسترتو به من ندادی!
شیرینی دلستر؟! منظورت شیرینی موبایله؟![]()
نظر بذار، بعد برو
بابای
خوبین؟
ای بابا، چرا نظر نمیذارین؟؟؟!!!
این آپ با آپای قبلی خیلی فرق داره، سوتی نیست، اما برای خودم خیلی خنده داره!!!![]()
چند هفته پیش یکی از بچه های شر کلاسمون به اسم "سحر دارابی" چون ناخن شست پاش رفته بود توی پاش، عمل داشت و یه چند روزی غایب بود...
یکی از بچه ها یه کار جالب کرد که خبرش در عرض 5 دقیقه تو کل مدرسه پیچید!!!
واسه سحر گواهی فوت نوشت و زد به دیواری که سحر کنارش مینشست؛ یه عکس مضحکم ازش چاپ کرد و کنارش پارچه ی سیاهی هم چسبوند...![]()
نوشته این بود:
بالای عکس نوشت:"روحش شاد و یادش گرامی"
متن:
"هو الباقی"
بدین وسیله مرگ به هنگام و به جا و مناسب جوان ناکام، اعجوبه ی قرن، مرحومه ی مغفوره، سخر دارابی را به دلیل ورود ناخن انگشت شست پا به انگشت شست پا را اعلام میداریم.
ضمنا مراسم ختم و کفن و دفن و ... به وصیت وی صرف دوستان وی(معلولان ذهنی) میشود.
لطفا برای شادی روح مرحومه یک بار به طور کامل سریال جواهری در قصر را نگاه بفرمایید.
دوستان و فامیل وابسته و دست اندرکاران سریال افسانه ی جومونگ و...
خوب، حالا سوتیها:
فاطمه:"نگار، گلبولای قرمز تا ۵ سالگی کجا ساخته میشن؟"
نگار:"کباد و طحل"
(کبد و طحال)
معلم ریاضی بعد از کلی ساده کردن مسئله رسید به این:
A2-a1 و a3-a2وa4-a3
معلم:"بچه ها، این شما رو یاد چی میندازه؟"
نگار:"بابابزرگ خدابیامرزم!!!"
![]()
واسه امروز کافیه
تا بعد...
![]()

"بابای"
![]()
![]()
ســـــــــــــــــــلاااااااااااااااامممممممممممممممم
خووووووووووووووبــــــــــــــــیــــــــــــــــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
هورا!!!! من بالاخره بعد از قرنها دارم آپ میکنم!!!!!!!
ولی با کلی سوتی برگشتم
همین ۲ دقیقه پیش داشتم واسه امین(داداشم) درمورد تاریخ ایران حرف میزدم...
-"... بعدش ناصرالدین شاه تو پنجاهمین سالگرد تاجگذاریش گلوله خورد و به شهادت رسید!!!"
(آخه تو مراسم تاجگذاری، در چه راهی به شهادت رسیده؟؟؟!!!)
داشتیم با دختر داییم(کیانا) درمورد رفتن به خارج و ادامه تحصیل تو اونجا صحبت میکردیم...
کیانا:"....نه، من از ایران نمیرم، من پایکوب ایرانم!!!!"
(بعد از کلی بحث فهمیدیم منظور خانوم از پایکوب پایبند بوده!!!!)![]()
با غزل داشتیم حرف میزدیم....
غزل:"...قرار نیست کسی اطرافی بشه!!!!"![]()
(آفتابی بشه!!!)
داشتیم با زینب واسه امتحان زیست میخوندیم....
زینب:".....و شیرابی و سیردان ...."
(منظور همون سیرابی و شیردان است!!!!)
داشتیم با نازگل و کیانا همه با هم دعوا میکردیم....![]()
دعوای من و کیانا شدید شده بود....![]()
نازگل:"پریا، مواظب خودت باش، کیانا دسته ضرب داره!!!!"
(ضربه دست!!!)
توروخدا نظر بدین
خوب، بازم سوتی گرفتما؛ اما واسه دفعه بعد،
فعلا...
![]()
"بای بای"![]()
![]()
سلام
خوبین؟
چطورین؟
خوش میگذره؟
وای، از کی آپ نکردم؟؟!!
حالا که آمدم!
اما کلی سوتی دارم!!!
سر کلاس زیست:
معلم:"نسیم، بگو ببینم کلاهک از چی ساخته شده؟"
نسیم:"کلاژن!!!"
تو آزمایشگاه شیمی بودیم، یهو دیدم بچه ها زدن زیر خنده وقتی پرسیدم که ماجرا چیه، ملیحه گفت:"هیچی، مهسا گفت:"امین حیایی و زنش ۵ ساله که زن همن"!!!"
من و امین(داداشیم) داشتیم با هم درس میخوندیم...
من:"امین، اون ماژیک شب نویست رو بده!!!"(شب رنگ)
توجه توجه: عنصر جدیدی کشف شد!!!
سر کلاس شیمی....
عارفه:"خانم حسینی، ببخشید، نمک عنصر نافلز و براقیه؟؟؟!!!"
سر کلاس بیوشیمی....
معلم داشت درمورد آنتروپی حرف میزد، بعد یه مثال زد که درمورد حل شدن قند در آب بود که در چه حالتی آنتروپی بیشتره...
منم با هرچی میگفت مخالف بودم و هی به ملیحه غر میزدم که این اشتباه میگه...
ملیحه هم که اعصابش از دست من خورد شد گفت:"آخه کجاش اشتباهه؟"
من:"مگه شکر(قند) از Na و Cl تشکیل نشده؟؟!!"
(یکی نیست بیاد بگه آخه تو هنوز فرق نمک و شکر رو نمیدونی؟؟!!)
خوب دیگه باید برم، کلی کار دارم
"بای بای"
سلام
خوبین؟
چطورین؟
تابستون بهتون خوش میگذره؟
به من یکی که بد نمیگذره
خوب، بریم سراغ سوتی!!!
چند روز پیش دوره خونه ی ما بود...
شادی رفته بود پشت پیانوم نشسته بود و داشت واسه خودش میزد
هرچی هم بهش میگفتیم بسه دیگه گوش نمیکرد...
با بچه ها رفتیم تو اتاقم ولی شادی همونجا موند و داشت پیانو میزد
بعد از یک مدتی من دیگه اعصابم خورد شد و رفتم به شادی بگم دیگه بس کنه...
با عصبانیت رفتم و گفتم:"اِ، بسه دیگه، پیانو بیا اینجا!!!"![]()
منظورم شادی بود!!!
داشتم با داداشم درمورد برنامه ی امپراتور دریا حرف میزدم...
من:"...بعد یونگ جانگ میره پیش یوم مام!!!"
(یونگ جانگ و یوم مام یک نفرند!!!)![]()
سحر:"موبایلم داداشمو گرفته!!!"
(منظور اینه که داداشم موبایلمو گرفته!!!)![]()
بعد که ما ازش دلیلش رو میپرسیم میگه:"آخه داداشم یه خط ایرانسل داشت، یه خط واقعی، بعد..."
(مگه ایرانسل غیر واقعیه؟؟؟!!!)
یه روز که بابام اومده بود دنبالم تا از کلاس زبان برگردیم خونه، از کنار خیابون که رد میشدیم یه تابلویی دیدم که روش نوشته بود:"سیب زمینی ۵ کیلو ۱۰۰۰"
من از بابام پرسیدم:"خوب چرا مینویسن ۵ کیلو ۱۰۰۰؟"
-"خوب چی بنویسن؟"
-"کیلویی۲۵۰"![]()
-"نه، ببخشید، اشتباه شد، کیلویی ۲۰ تومن"
-"نه، این که نشد، کیلویی چقدر میشه؟"
بابامم خندش گرفته و میگه:"چون خیلی ها مثل تو از این اشتباها میکنن!!!"![]()
من خودم وقتی هستی این سوتی رو داده نبودم، ولی واسم تعریف کرده:
هستی و ندا رفته بودن استخر...
داشتن تو قسمت عمیق شنا میکردن...
هستی:"اِ!!!چرا عمیق کم عمق شد؟!"
(چرا کم عمق شد!!!)
فکر کنم کافی باشه
پس فعلا

"بابای"
![]()
خوبین؟ 
وای که چقدر دلم واسه همتون تنگ شده بود ![]()
راستش رو بخواین دوباره کامپیوترم خراب شده بود!!! 
ولی به وبلاگاتونم با موبایلم سر میزدم اما نمیتونستم نظر بذارم!!!
ولی امروز درست شد بالاخره ![]()
خوب، این مدت چه اتفاقا که نیفتاده!!!
کلی سوتی گرفتم از بچه ها!!!
چند روز پیش که بازی ابومسلم بود...
یکی از بازیکنهای ابومسلم(یادم نیست کی بود) داشت تعویض میشد... 
خبرنگار:"...حالا ابومسلم به بیرون از زمین میره!!!" 
با یکی از دوستام(خانوادگی) رفته بودیم بیرون...
من:"فرناز، من که خیلی گرسنم، معده بزرگه کوچیکه رو خورده!!!"
چند روز پیش داداشم اومد پیشم و بهم گفت:"پریا، با dark یک جمله ی ساده بساز که منم بلد باشم"
منم چون زبان انگلیسیم خوبه، بدون فکر گفتم:"at night the sky is very night!!!" 
منظورم این بودا(at night the sky is very dark!")
با بچه ها تو تابستون دوره داریم که هفته ای یک بار خونه ی یکی از بچه ها جمع میشیم که دلمون واسه هم زیاد تنگ نشه...
خونه سونیا اینا بودیم...
یکی از بچه ها:"بچه ها، سوغاتی همدان چیه؟"
هستی:"غار علی صدر!!!"
من موهام فره...
هستی رو به من:"موهای تو لخته، اما چون فر داره معلوم نمیشه!!!" ![]()
منظور:(موهای تو نرمه، اما چون فر داره معلوم نمیشه!!!")
خونه ی شادی اینا بودیم...
خاله ی شادی آمده بود دم در خونه و زنگ در رو زد...
شادی آیفون رو برداشت و گفت:"بله؟" 
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد خالش ازش خواست که بگه مامانش بیاد پای آیفون...
شادی:"گوشی دستتون!!!"
خب، فکر کنم جبران این غیبت طولانیمو کرده باشم
پس فعلا ![]()

"بای بای"![]()

سلام
خوبین؟
همین امروز امتحانام تموم شدن!!!
بالاخره همین الان کامپیوترم درست شد!!!
اما از طرفی هم خوب شد که تا حالا کامپیوتر خراب بود، وگرنه معلوم نبود به درسهام میرسیدم یا نه!!!
هی به من گیر ندین چرا زندگی خسته کننده!!!
از این بدترم میشه؟!:
استقلال که شد سیزدهم جدول!
چلسی هم که قهرمان نشد! 
میلان هم که فصل بعد نمیتونه جام باشگاههای اروپا شرکت کنه! 
حداقل باید خدا رو شکر کنیم که جام حذفی استقلال قهرمان شد!!!
خوب، از این حرفها که بگذریم میرسیم به سوتیها!!! ![]()
![]()
داشتم واسه امتحان دینی میخوندم که گوشه ی یکی از صفحه ها اینو نوشته بودم:
با بچه ها نشسته بودیم و داشتیم مثل همیشه چرت و پرت میگفتیم!
من:"یه روز دختره با مامان بزرگش میره مانتو فروشی...
دختره:آقا، این مانتو چند؟
مانتو فروش که تخس بوده میگه:دو تا بوسه!
دختره مانتو رو برمیداره و میگه:"مامان بزرگم حساب میکنه" ![]()
بعد همه بچه ها شروع کردن به خندیدن...
ساشا:"این جوکه؟!"
ستایش:"نه، تو تعزیه میرن میگن ملت گریه کنن!!!"
ساشا:"آخه من فکر کردم واقعیه!!!!!!!!" ![]()
![]()
سر کلاس دینی که بودیم معلم یک سری ویژگیهایی رو گفت و بهد پرسید:"...خوب، نماز این فرد چه حکمی داره؟"
یکی از بچه ها که نمیدونم کی بود:"نجس است!"
بعضی از سوتیها رو هم که میتونین تو نظرات پیدا کنین!
مثلا amiraram گفته:"...تو شما..."!!!!!
یک روز سر کلاس اجتماعی که معلم داشت درمورد به عهده گرفتن نقشها حرف میزد، مریم آمد یک مثال بزنه...
"وقتی سه سالم بود و خواهرم یک ساله بود مامانم من و خواهرم رو تو خونه تنها میگذاشت و میرفت سرکار؛ وقتی برمیگشت میدید مثلا دست خواهرم نیست!"
معلم:"خوب بیشتر از اینم نمیشه انتظار داشت!"
دیگه باید برم، پس...
"بای بای"
خوبین؟
دیگه امتحانا شروع شدن!
همین دیروز امتحان کامپیوتر داشتیم
گند زدم به تمام معنا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تا ۲۹ ام امتحان داریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 
خدا رحم کنه
وای که چقدر ندا امروز سوتی داد! 
معلم به یکی از بچه ها گفت بره گچ بیاره...
وقتی طرف برگشت یه جعبه گچ سفید دستش بود!
معلم:"چرا سفید؟رنگی نبود؟"
ندا از ته کلاس گفت:"مدرسه به ته دیگ خورده!"
منظورش این بود که کفگیرش به ته دیگ خورده!!!
آخر کلاس معلممون آقای بصیری گفت:"خوب،حالا هر کی هرچی دلش میخواد بگه، از مدرسه، از کلاسایی که با هم داشتیم، از هرچی..."
ندا:"شما خیلی زود از کنترل خارج میشین، مثلا اون روز با جزوه ی حضورغیاب محکم زدین تو سر من!" ![]()
آخه یا بگو جزوه سوالا، یا بگو دفتر حضورغیاب! 
ما که نفهمیدیم منظورش کدوم بود!
خوب،فکر کنم بسه،پس...

"بای بای"

سلام ![]()
خوبین؟
سر کلاس فیزیک آخر کلاس که آقای وردکار درسشونو داده بودن و کلاس تقریبا تموم شده بود
من و لیلا اجازه گرفتیم که بریم اتاق کامپیوتر
آمدیم،ولی دیدیم اتاق کامپیوتر کلاسه و نمیذارن ما بریم تو.....
من و لیلا هم که دیگه حوصله نداشتیم که بریم سر کلاس،تو راهروی مدرسه داشتیم میگشتیم...
به لیلا گفتم که بریم حیاط که اگه یک دفعه آقای وردکار زود تر از کلاس بیرون آمدن ما رو نبینن که اتاق کامپیوتر نیستیم....
رفتیم دم در وایستادیم تا وقتی زنگ بخوره زود بریم حیاط....
تا زنگ خورد به لیلا گفتم:"لیلا،بدو بریم تا وردکار نیامده و ما رو اینجا ندیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
تا اینو گفتم دیدم آقای وردکار از کنارم رد شدن و بد جور بهم نگاه کردن!!!!!!!!!!!!!!!
دیگه واسه امروز بسه پس...
![]()
"بای بای"
![]()
خوووووووبـــــــبـــــــیــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
دلم خیلی براتون تنگ شده
آخه کامپیوترم خرابه
،الانم دارم از مدرسه می آپم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یک روز لیلا درس نخونده بود،رو به من کرد و گفت:"پریا،هیچی نخوندم،بهت قول میدم اگه ازم نپرسه دو رکعت نماز شکر بخونم............"
اما معلم ازش پرسید...............
اما لیلا ۲۰ شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وقتی لیلا برگشت و نشست،من بهش گفتم:"با این که ازت پرسیده،اما هنوزم باید ۲ نماز رکعت شکر بخونی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
زنگ تفریح،سونیا دوربین هستی رو ازش میگیره و میگه:
"بده اون موبایلت رو میخوام به یکی تک بزنم!!!!!!!!"
خوب دیگه،باید برم،پس...
"بای بای"![]()
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خووووووووووووووبین؟؟؟؟؟؟
یک سری سوتی گرفتم توپ!!!
لیلا داشت درمورد یکی از فامیلاشون که رفته بود جبهه حرف میزد...
-"...بعد فرستادنش جلوی جلوی جبهه!!!"
البته میدونیم که منظورش خط مقدم بوده!!!
مسئله حل شده بود و باید قسمت آخرش رو ساده میکردیم...
صورت پایانی سوال:
|
Sin θ |
|
Cos θ |
|
Sin θ |
|
1 |
خانم اسدی:"خوب،حالا چیکار کنیم؟"
شکوفه هم گفت:"طرفین وسطین کنیم!"
نمیدونم شکوفه هنوز فرق بین طرفین وسطین رو با دور در دور،نزدیک در نزدیک نمیدونه؟!
خانم اسدی:"خوب،حالا به من بگن خانم شماره ی... ،شماره ی... ،شماره ی..."
بعد که دید شماره ی هیچ کدوم از بچه ها یادش نیست،با دست به مژده اشاره کرد و گفت:
"خانم،شما بگو!"
ساشا:"۸۲3"(هشتصد و بیست و تری!)
خوب دیگه،واسه امروز کافیه،پس
بای بای
خوبین؟
این مدتی که نبودم رفته بودیم مسافرت(بندرعباس) 
اینقدر خوش گذشت
راستی،شما چیکار کردین؟
این بار میخوام سوتیهای اعضای خانواده رو براتون بنویسم...
رفته بودیم خارج از شهر...
پسرداییم:"اینجا شارژ نمیده؟؟؟!!!"
"منظورش آنتن بود"![]()
تو راه آمدم کلاس بذارم و از کشورهای خارجی حرف بزنم... ![]()
-"تو بعضی از کشورهای خارج از کشور،..."
یک دفعه متوجه شدم همه دارن میخندن!
آخه یا بگو کشورهای خارجی،یا بگو خارج از کشور!!! ![]()
خوب،دیگه باید برم،پس...
"بای"![]()
خوبین؟؟؟؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فقط خواستم سال نو رو بهتون تبریک بگم و...


بگم امشب خیلی مراقب خودتون باشین. ![]()
![]()
همین!!!
نظرسنجی این پست غیر فعاله واسه قبلی نظر بذارین!!!
ممنون
"بای"![]()
سلام خوووووووووووووووووووبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واااااااااااااااااااااای کــــــــــــــــــــــه چقدر دلم واستون تنگ شده!!!!!!
آخه میدونین،نه مامانم اجازه میده وصل شم،نه سوتی جدید گرفتم که بنویسم!!!!!! اما به هر حال الان از مدرسه دارم می آپم!!!! ![]()
سر کلاس ریاضی:
معلم:"در مربا قطر ها همدیگر را نصف میکنند!!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای ول مربا که قطر داشته باشه!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چهارشنبه معلم پرورشیمون نیامده بود و ما علاف بودیم...
داشتیم با ساشا و لیلا حرف میزدیم که...
لیلا:"بچه ها!اونجا رو نگاه کنین،یک هاشمی نژادی از درخت آویزونه!!!"
اینو که گفت من و ساشا برگشتیم و به بیرون مثل خلها نگاه کردیم!!!
من زود فهمیدم سرکاری است و گفتم خیلی لوسی،...
اما ساشا گفت:"اِ!!!پس کجاست؟"
![]()
طفلی باورش شده بود!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمیدونم ما فرزانگانیم یا نه!
ساناز:"2.2=6"
![]()
درسا:"4.2=16" ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ساشا:"2.8=32" !!!!!!!!!!!!!!!!!!! 











هنوز جدول ضرب رو نمیدونیم! ![]()
![]()
![]()
![]()
درسا داشت خالی بندی میکرد که زمان انقلاب بوده... ![]()
![]()
![]()
درسا:"ما میرفتیم تو خیابانها و میگفتیم بختیار بختیار دشمن بی اختیار!!!"
خوب،دیگه بسه،
"بای"
صلام 


خوبین؟
عمروظ نه هوسله صوطی دارم،اسلن ثوطی ندارم که بنویصم!!!
تح کشید...
بابا من دیکطم افطذاهه!!!
دیگه عین غدر گیر ندین،حی بیان نزر بظارین و بگین قلت عملایی دارم!!!
خوب چیکار کنم؟!؟!؟! 










من از اول دبسان دیکطم بد بوده!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حمیشه واصه امطهان عملا که حیچکی درث نمیخونه و میره بیرون ،
من خودم رو طو اطاغم هبص میکردم و مسل خر اذ رو حمه ی درصها
مینوشتم ، آخرشم بیصط نمیشدم !!! 



آخه من چیکار کنم؟؟؟(اِ!!!عین جمله قلت نداشط!!!) ![]()
![]()
![]()
![]()
هالا دیگه راهط شدم،طو دبیرثطان که دیگه عملا نداریم!!! ![]()
![]()
عاخه من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟
![]()
یکی راحنماییم کنه!!!!!!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()













منم دوصط دارم ۲۰ شم،هطا ۱ بار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام
امروز دارم از تو مدرسه اپ میکنم!!!

خووووووبیـــن؟

امروز میخواستم ماجرای خونه ی لیلا اینا رو براتون تعریف کنم...
پنجشنبه بود که رفته بودم خونه ی لیلا اینا...
داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم و این شبکه اون شبکه،که یکهو لیلا گفت:"اِ!!!این شبکه خیلی شبکه باحالی است...
دیروز داشت درمورد میوز و میتوز حرف میزد..."

من:"اِ!!!خوب بود؟؟؟"
آره،خیلی توپ بود..."
من:"خوب،حالا چی میگفت؟؟؟"

لیلا:"نمیدونم!!!" 






من:"پس از کجا میدونی که خوب بود؟؟؟!!!!"
لیلا:"هیچی،حدس میزنم!!!" ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آخه تو که ندیدی از کجا میدونی خوب بوده؟؟؟!!!
دیروز کلاس دینی که کلاس دینی نبود! 




قبل از شروع کلاس یک دفعه دیدیم خانم ابوذر(معاونمون)وارد کلاس شد،یک دفعه همه ی بچه ها رویشان را برگردوندن و مقنعه هایشان را آوردند جلو...

خانم ابوذر که با دیدن این صحنه هم ناراحت شده بود و هم خنده اش گرفته بود گفت:"به خدا باور کنین من نامحرم نیستم!!!"

خوب بیچاره راست میگه دیگه!...
بعد هم که کلاس شروع شد و معلممون آمدن...
بعد مدتی وقتی میخواستن رکنهای نماز را بگوییند گفتن که رمزش قنترس است!!!...
ق:قیام ، ن:نیت ، ت:تکبیرة الاحرام ، ر:رکوع ، س:سجود...
وقتی اینو گفتن ساشا برگشت و از فاطمه پرسید:"فاطمه،تکبیرة الاحرام چیه؟! همون سبحان الله و الحمد لله ؟..." 





فاطمه که خنده اش گرفته بود آمد ساشا رو دست بندازه گفت:"آره،همونه!"
ساشا هم باور کرد و گفت:"مرسی"و برگشت... 


بعد که خانم قنبری(معلم دین و زندگیمون)گفتن که تکبیرة الاحرام چیه ساشا با تعجب برگشت و با تمسخر به فاطمه گفت:"دیدی اشتباه کردی؟!کی گفته تکبیرةالاحرام همون سبحان الله هست؟؟؟!!!"

فاطمه که از تعجب فکش افتاده بود(!)گفت:"بابا تو حالت خوش نیست!اول که میگی تکبیرة الاحرام چیه، بعدم که مسخرت میکنم نمی فهمی، بعدم که می فهمی چیه فکر میکنی من نمیدونم!!!"
![]()
حالا،به هر حال،این موضوع هم که تموم شد خانم قنبری که دیدن فاطمه خیلی حرف میزنه بهش گفتن که از رو متن درس بخونه...
فاطمه هم شروع کرد تا رسید به این جمله:
فاطمه:"کسی که با مراقبت قلب خود را از غفلت نگه دارد و نفسش را با نظارت از شهوت حفظ نماید و عقل خود را با کسب آگاهی از جهل مُسَوَن دارد،در زمره ی بیداران است."

هنوز جمله تموم نشده بود که کلاس از خنده منفجر شد...
حالا بگذریم،بعد از مدتی که اصلا بچه ها ساکت نمیشدن سونیا آمد حرف بزرگتر از دهنش بزنه و بگه مغلطه نکنین که گفت:"اِ!!!مغلغه نکنین دیگه!!!"
آخی،طفلی آمد اوضاع رو بهتر کنه بدتر شد!!!... 


خلاصه اگه از بقیه ی سوتیها هم فاکتور بگیریم،باز هم کلاس جالب و مهیجی بود!!!
دیگه واسه امروز کافی است،پس...
"بای بای"![]()
خوووووووبین؟؟؟؟؟؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میخوام یه خاطره از چند روز پیش براتون بگم:
شال گردن فاطمه که تازه خریده بودش خیلی نازه،وقتی آمد تو کلاس،مریم اونو ازش گرفت و انداخت دور گردنش... ![]()
![]()
![]()
![]()
داشتیم با بچه ها با هم حرف میزدیم که ساشا از راه رسید،شال گردن رو که دید ازش خوشش آمد،پرسید:"این چیه؟" 




منظورش این بود که جنسش چیه!!!
فاطمه:"پر الاغه!!!" ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ساشا که باور کرده بود با تعجب گفت:"جدی؟!" ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این موقع بود که همه ی بچه ها،هم اونایی که داشتن حرف میزدن،هم اونایی که ساکت بودن،هم اونایی که این طرف کلاس بودن،هم اونایی که اون طرف بودن،نتونستن جلو خودشون رو بگیرن و کلاس منفجر شد!!!![]()
دوباره میخوایم بریم سراغ معلم ریاضی!:
اسم یکی از بچه ها مائده رضاپوره...
خانم اسدی:"خوب،خانم رضازاده میشه این سوال رو برای ما حل کنین؟!"
همه بچه ها خندیدن،معلممون هاج و واج مونده بودن که چرا ما داریم میخندیم!...
مریم:"آخه خانم اسدی،فامیل مائده رضاپوره،رضازاده که..." 



خانم اسدی نذاشتن حرفش رو بزنه و گفتن:"اِ!!! راست میگی!رضازاده که کشتی گیر بود!یا نه!بوکسور بودش،آره؟!" 





دیگه بعد این حرف کلاس رو زمین نموند و رفت تو هوا!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
واااااااااااااااااای
تاحالا همچین سوتی نگرفته بودم!!!!!!!!!!!!!
خودم که کلی حال کردم!!!!!!!!!!!!!
خوب،اول سلام،اما وقت ندارم احوال پرسی کنم،پس یه راست میرم سر اصل مطلب:

امروز سر کلاس ریاضی،معلممون خانم اسدی که خیلی دوستشون دارم!، یه خط رو تخته کشیدن و گفتن:"اگه این یک نقطه باشه و..."
بعد یه نقطه کشیدن و گفتن:"...و این هم یک خط،ما میتونیم از این رابطه..."!!! 










مثل اینکه هنوز معلممون فرق بین نقطه و خط رو نمیدونن!!! 

خوب،مطلب بعدی:
این صبا دیگه دار پررو میشه!،هی سوتی میده و من نمیگم!اما دیگه این یکی رو نمیتونم نگم!:
سر کلاس زبان فارسی،هرکدوم از بچه ها باید یکی از تمرینا رو میخوند و جواب میداد،نوبت صبا:
-:" ادبیات معترض همیشه این حَسَن را داشته است که هرگز در خدمت فلان امیر و وزیر قرار نگرفته است."!!!!!!!!

این جمله رو که خوند،کلاس از خنده منفجر شد!!!تا جایی که معلممون گفتن:"شما تاحالا کلاس دستور به این شادی داشتین؟!" 



آخه به نظر شما،میشه همچین سوتی رو آدم ننویسه؟!خوب تقصیر خودشه که حُسن رو میخونه حَسَن!!! 







مطلب بعد:
یه روز مژده ازم پرسید:"پریا،آدرس وبلاگت چیه؟"

من:" HIICHII"
مژده:"هیچی؟"
-:"آره"
فردا:
مژده:"پریا!،سینا و شهاب کیان؟"

من:"چرا؟"
آخه اسمت رو گذاشتی سینا!" 






من:"منظورت چیه؟"
-:"مگهHICHI وبلاگ تو نیست؟"
اون موقع بود که دوهزاریم افتاد که این اشتباه رفته!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خلاصه بعد از اینکه بهش گفتم آدرس وبلاگم چیه،...
گفت:"اِ!!!من که اشتباه رفتم و اشتباه نظر گذاشتم،گفتم پریا جون عجب وبلاگ نازی داری و ..."!!!
















خوب،دیگه فکر کنم واسه امروز کافی باشه،پس:
"بای بای"![]()
سلام...

امروز میخوام ماجرای امتحان فیزیک ترم رو براتون تعریف کنم:

ما ۴ تا کلاسیم،معلم کلاس ما و یک کلاس دیگه آقای وردکار هستن و معلم اون ۲ کلاس دیگه آقای ابراهیمی...
قرار بود سوالهای امتحان ما رو آقای ابراهیمی طرح کنن...
سر جلسه ی امتحان همه ی بچه های کلاس آقای ابراهیمی سر ۲ سوت برگه هاشون رو دادن،چون سوالها کپی جزوشون بود،حتی عددها عوض نشده بودن!!!

حالا،بگذریم،من که جواب همه سوالها رو دادم...

از اول جلسه آقای وردکار روی صندلی مراقبی که متعلق به ایشون بود نشسته بودن و به هیچ یک از سوالها جواب نمیدادن،...
نمیدونم یکهو چی شد که بلند شدن و آمدن بالای سر من!!!... 
من داشتم سوالای صفحه ی آخر رو جواب میدادم...

آقای وردکار نگاهی به برگم انداخت و گفت:"سوالها آسونن؟"
ـ"آره،خیلی خوبن" 













ـ"پس چرا از امتحان میترسیدی؟!"
![]()
(حالا من تا حالا از امتحان تو کلاس هرکی حرف زده باشم،تو کلاس ایشون هیچی نگفتم!!!)
ـ"من از امتحان نمیترسیدم!"
![]()
آقای وردکار نگاهی به برگم انداختن و چند صفحه برگشتن عقب...
یک سوال رو که من جوابش رو درأورده بودم صفر رو بهم نشون دادن و گفتن:"صفر غلطه!!!"
ولی من مطمئن بودم که جوابم درسته!!!... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آمدم بگم که کجاش غلطه،که دیدم آقای وردکار ناپدید شده!!!
حالا به هر حال،هرچی فکر کردم جواب دیگه ای به ذهنم نرسید... 
دیدم وقت داره تموم میشه،گفتم خوب اول سوالای دیگه رو جواب میدم،بعد روش فکر میکنم!!!
![]()
وقتی همه ی سوالا رو جواب دادم،آمدم و رو اون سوال فکر کردم،هرچی فکر کردم جوابی جزهمون صفر اولیه به دست نیامد!!! 


آخرش خسته شدم گفتم فوقش اشتباهه دیگه،و رفتم برگم رو دادم... 
هرچی دنبال آقای وردکار گشتم پیداشون نکردم،آخرش که با ناامیدی وارد سالن مدرسه شدم،دیدم آقای وردکار دارن از پله ها میان پایین...
زود رفتم پیششون و گفتم:"آقای وردکار،اون سواله،جوابش صفر شد!" 
آقای وردکار:"آره دخترم!،جواب صفر درسته!!!" ![]()
![]()
![]()
![]()
ـ"پس چرا به من گفتین اشتباهه؟!"

ـ"آخه میخواستم دقت کنی!!!"

آخه چرا من؟این همه بچه،برو اونا رو سرکار بذار!از بین این همه برگه،باید بیای دست بذاری رو برگه ی من و بهم بگی جواب سوالی که درست نوشتمش اشتباهه؟؟!!

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوب،دیگه باید برم،پس:
"بای بای"![]()
چند روز پیش زنگ پرورشی،معلممون نیامده بود،حدود ۱۵ نفر بودیم،داشتیم با هم مافیابازی میکردیم!

وسط بازی،ندا برای چند لحظه از کلاس رفت بیرون...

ما هم برای ندا بازی رو متوقف کردیم...

بعد مدتی:
یکی در زد،درو باز کرد،اما نیامد تو کلاس...
ما هم فکر کردیم نداست،تعجب کردیم که چرا نمیاد تو!

این موقع بود که مهدیه که حوصله اش سر رفته بود گفت:"الاغ،بیا تو دیگه!!!"

یک دفعه دیدیم خانم ابوذر(معاونمون)وارد کلاس شد!!!!!!!! 



مهدیه هول شده بود،نمیدونست باید چیکار کنه،رفت و پشت بچه های مافیا قایم شد تا خانم ابوذر نبیننش!!!

آخه دختر عاقل،تو که نمیدونی کی دم دره،چرا اون شکلی داد میزنی؟؟!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا مهدیه جون،ناراحت نباش،ممکنه واسه هرکی پیش بیاد!!!
خوب،دیگه باید برم،پس:
"بای بای"![]()
سلام
![]()
خوبین؟

اول از همه شهادت امام حسین رو به همتون تسلیت میگم ![]()
حالا هم میرم سر اصل مطلب...
یک روز که سر کلاس زبان فارسی نشسته بودیم،معلممون بعد از دادن درس جدید رفت و روی یک صندلی کوچیک که جلوی میز اول بود نشست و شروع کرد به تصحیح برگه های امتحانی ما...

ما هم باید برای اولین بار در سال انشا مینوشتیم...!!! ![]()
چون صندلی ای که خانم ضیا(معلممون)روش نشسته بودن خیلی کوتاه بود،ما ندیدیمشون و فکر کردیم از کلاس رفتن بیرون!!!...
یکی از بچه ها گفت:"ضیا کو؟؟!!"
![]()
یکی دیگه از بچه ها (ستایش) یک کم اینور و اونور رو نگاه کرد و ایشان را ندید،فکر کرد از کلاس رفتن بیرون،پس گفت:"ضیا!،کجا قایم شدی ناقلا؟؟!!بیا بیرون از زیر میز!!!!!!!!!!!!"

این موقع بود که مهرانگیز که میز اول میشینه برگشت و با نگاش به ما فهموند که خانم ضیا هنوز تو کلاسن!!!

حالا که ستایش موضوع رو فهمیده بود،نمیدونست چی باید بگه،اما بازم از رو نرفت و بلند شد و گفت:"ببخشید خانم ضیا!یک لحظه فکر کردم رفتین بیرون!!!"
![]()
آخه آدمهای عاقل(!)وقتی نمیدونین معلم هنوز سر کلاس هست یا نه،چرا این شکلی حرف میزنین؟
![]()
دیگه باید برم،پس
"بای بای"![]()
هــــــــوووووووووووررررررررررررااااااااااااااااااا!!!!!!!!

بالاخره منم به دنیا آمدم!!!!!

وای ببخشید!،یادم رفت سلام کنم!!!!!!!!!

خوب سلام!
![]()
امروز وقتی نغمه(دخترخالم) بهم زنگ زد تا تولدم رو تبریک بگه:![]()
نغمه:"سلام پریا جون،تولدت مبارک!"
من:"مرسی،تولد تو هم مبارک باشه!!!!!!!!!"

آخه یعنی چی؟مگه تولدشه که بهش تبریک میگی؟!
بعد هر حرفی که نباید بگی مرسی،توهم همینطور!!!!!!!!!!!!!!

![]()

![]()
![]()
خوب دیگه بسه،باید برم که امتحان فردامو هنوز کامل نخوندم!

پس فعلا،
"بای بای"
چند روز پیش مامان و بابام رفته بودن مسافرت،من و امین(داداشم)تو خونه تنها بودیم.....
من داشتم تمرین بوکس میکردم که برام اس ام اس آمد،آمدم گوشیمو بردارم،اما هرکار کردم نتونستم با اون دستکشا اس ام اسم رو چک کنم، پس دستکش دست راستم رو در آوردم تا اس ام اسم رو بخونم!!!!!!
امینم که تا دید من دستکشو درآوردم،زود آمد از من گرفتش و آمد به کیسه مشت بزنه،اما یادش رفت که دستکش دست چپ رو بگیره!!!!!!
هرچی زور داشت رو جمع کرد و......
یک دفعه صدای جیغش رفت تو هوا...........
-"آی دستم!!!!!!!! وای مامان!!!!!!!!!! آخ!!!!!!!!!! درد میکنه!!!!!!!
خوب میخواست حواسش رو جمع کنه!!!!!!!!
![]()
دیگه باید برم،بای بای
سلام.................
دلم خیلی براتون تنگ شده بود............

مطالبی که میخوام بگم زیاده،پس چرتوپرتا رو میذارم کنار و میرم سر اصل مطلب!!!!!!!!!

سر کلاس شیمی:
مریم و درسا کنفرانس داشتن:
درسا:"...خوردن آب زیاد در وسط غذا اختلال ایجاد درست میکنه!!!!!!!!!!!!!

سر کلاس اجتماعی:
خودم:"خانم ک... من سبیلام سفید شد ازبس ازتون خواهش کردم ازم درس بپرسین و شما نپرسیدین حالا من چه شکلی نمره ی ۱۰ ام رو جبران کنم؟؟؟"!!!!!!!!!!!
(اینو درحالی که دستمو گذاشته بودم بالای لبم گفتم)
بعد گفتم:"نه!اشتباه شد،سبیل که رو چونه است"!!!!!!!!

اینو که گفتم،بچه ها که هیچی،معلممونم نتونست خودش رو کنترل کنه و کلاس رفت تو هوا!!!!
![]()
آخه دختر عاقل،مگه تو پسری که سبیل داشته باشی؟
حداقل میگفتی موهام سفید شد!اصلا گفتی سبیل،اشکال نداره،اما مگه سبیل رو چونه است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه باید برم درسامو بخونم،پس...
خداحافظ
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام
خوب حالا یک شعر دیگه:
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریـــــا حکم کرد
که دلت رایادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود : ایست !
بـــــاد را فرمود : باید ایستاد ؟
آنکه دســتور زبان عشــــق را
بی گزاره در نهــــاد ما نهـــــاد
حوب می دانست که تیغ تیز را ،
در کف مستی نمی بایست داد
اینا رو برای اینکه یادی از یکی از بزرگترین شعرای معاصر، قیصر امین پور کرده باشم،نوشتم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بای بای![]()
اصلا نمیدونم چی شده،جدیدا به جای اینکه به درس گوش کنم،همه ی حواسم به اینه که کیا سوتی میدن،چه معلم،چه دوستام!اگرم خودم بخوام برای یک لحظه به درس گوش بدم و متوجه سوتیها نشم،یکی از بچه ها سوتی میده و دوستام زود میگن:"پریا باید اینو بنویسی"،حالا من که نفهمیدم سوتی چی بوده،از گلنوش میپرسم ماجرا چیه ؟ و گلنوشم کامل برام توضیح میده،خلاصه ۲باره درسو نفهمیدم!!!

خوب امروز میخوام کلاس ریاضی رو براتون تشریح کنم!!!!!



وسط کلاس:
لیلا:"من فرق بین تجزیه و اتحاد رو قاطی میکنم،چی کار کنم؟"(آخه یا بگو من فرق بین اتحاد و تجزیه رو متوجه نمیشم،یا بگو این ۲ تا رو با هم قاطی کردم،نه بیا ۲ جمله رو با هم مخلوط کن و چکیده اش رو بگو!)
مدتی بعد:
وقتی لیلا میخواست پنجره ی کلاس رو باز کنه تا هوا عوض شه،صبا گفت: "نه!!!!!!!!در رو باز نکن(این جمله رو وقتی گفت که معلم قشنگ رفته بود تو جو درس).آخی!دلم برای صبا سوخت،با التماس بهم نگاه کرد که بگه اینو ننویسم،اما چه فایده؟خودش نباید سوتی میداد.اصلا من متوجه این حرفش نشده بودم،چه برسه بخوام بنویسمش!تازه بچه هام بهم نگفتن ماجرا چی بوده،خودش با خواهشش خودشو لو داد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این یکی جالبه!:
معلممون خودش پای تخته چیزی نمی نویسه و مهرانگیز بیچاره باید از اولین تا آخرین دقیقه ی کلاس پای تخته باشه و هرچی معلممون میگه،از اول تا آخرش رو بنویسه!

معلم(رو به مهرانگیز):"...خوب،حالا به جای قضیه یک غ بگذار!!!!!!!!!!!!!!!!!! وای آخه مگه غضیه است که غ بگذاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این شکلی که کلمه خیلی زشت میشه،نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیگه باید برم،بای بای
چند روز پیش سر کلاس چی بود،یادم نیست اما اتفاقهایی که افتاد،یادمه.
معلممون میخواست درس بپرسه،اما ما که بچه های خیلی فعالی هستیم، هیچ کدوممون درس نخونده بودیم،از معلممون خواستیم بهمون اجازه بده تا اول بخونیم،بعد بپرسه!
بعضی از بچه ها که از قبل خونده بودن،داشتن از خالی بندیهای بچگی هاشون برای هم میگفتن.منم که میخواستم بدونم که چی میگن، زود ۱ نیم نگاهی به کتابم انداختم و رفتم پیش اونا نشستم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شکوفه گفت:"من سوم که بودم،(دبستان)به دوستام گفتم که جورج بوش دایی منه!اونام باور کردن درحدی که یکیشون به من گفت:"خوش به حالت، چه سوغاتی هایی که برات نمیاره!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۱ روز دیگم وقتی ازم پرسیدن ماشینمون چیه؟گفتم:"به هیچ کس نگین!من بابام تازه ۱ پولی دستش آمده رفته۲ تا خر خریده،رو یکیش بابام میشینه، رو یکیش مامانم ،به هر کدوم از این خرا ۱ گاری وصل کردیم،رو یکیش من میشینم،رو یکیش بهاره(بهاره خواهر شکوفه است).
برای اینکه آبروم نره،بابام برام سرویس گرفته،هر روز سرویسم منو میبره اول دهمون پیاده میکنه،از اونجام با گاریم میرم خونمون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
آخه نه به اون بار که میگی بوش داییته،نه به حالا که میگی ماشینتون گاریه![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

"بای بای"![]()
چند روز یش سر کلاس شیمی،قرار بود ۲ تا از بچه ها کنفرانسی در مورد آب و فاضلاب ارائه بدن.
معلممون بعد از حضور غیاب گفت:"خوب کنفرانس آب مال کیه؟"
مریم:"من."
معلم:"فاضلاب کیه؟؟؟؟"![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
صبا:"منم!!!!!!!!!
!!!!!!!!"(آخه آدم عاقل،همه میخوان صفتهای خوب رو به خودشون نسبت بدن،بعد وقتی میگن فاضلاب کیه،تو میگی منم؟؟؟؟؟؟)
حالا بگذریم،ببینیم وقت کنفرانس چی گفت!!!!
صبا:".....واین موجب فوت ماهیها میشه!!!!!!!(آخه مگه برای ماهی هم از واژه ی فوت استفاده میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟،اگه استفاده میشه،من یکی که نشنیدم!!!شما چی،شنیدین؟؟؟؟؟؟؟؟)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
"بای بای"![]()
امروز کلاس فیزیکمون که کلاس فیزیک نبود،کرکر خنده بود.
معلممون آقای ... وسط درس بهمون میگه شما چرا قوز میکنین؟آمار گرفتن دیدن ۷۸٪دخترا تو ایران پشتشون قوز داره.این شکلی وقتی که به سن ۲۴ سالگی برسین، جذاب نخواهید بود در نتیجه همیشه باید صاف بشینین.
حالا نوبت به درس رسیدن رسید:(من که فیزیکم همیشه ۲۰ بوده
)
آقای...:"الکترون چیست؟"
سعیده:"الکترون از اجزای سازنده ی سلول(؟) است." 
آخه مگه اجزای سانده ی سلول شامل الکترون هم میشه؟ ![]()
نظر یادت نره

