|
خودت ببین
|
خوبین؟
![]()
دیگه امتحانا شروع شدن!

همین دیروز امتحان کامپیوتر داشتیم
گند زدم به تمام معنا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا ۲۹ ام امتحان داریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدا رحم کنه

وای که چقدر ندا امروز سوتی داد! 
معلم به یکی از بچه ها گفت بره گچ بیاره...
وقتی طرف برگشت یه جعبه گچ سفید دستش بود!
معلم:"چرا سفید؟رنگی نبود؟"
ندا از ته کلاس گفت:"مدرسه به ته دیگ خورده!"
![]()
منظورش این بود که کفگیرش به ته دیگ خورده!!!

آخر کلاس معلممون آقای بصیری گفت:"خوب،حالا هر کی هرچی دلش میخواد بگه، از مدرسه، از کلاسایی که با هم داشتیم، از هرچی..."
ندا:"شما خیلی زود از کنترل خارج میشین، مثلا اون روز با جزوه ی حضورغیاب محکم زدین تو سر من!"
![]()
آخه یا بگو جزوه سوالا، یا بگو دفتر حضورغیاب!

ما که نفهمیدیم منظورش کدوم بود!
خوب،فکر کنم بسه،پس...

"بای بای"

سلام
![]()
خوبین؟
سر کلاس فیزیک آخر کلاس که آقای وردکار درسشونو داده بودن و کلاس تقریبا تموم شده بود
من و لیلا اجازه گرفتیم که بریم اتاق کامپیوتر

آمدیم،ولی دیدیم اتاق کامپیوتر کلاسه و نمیذارن ما بریم تو.....
![]()
من و لیلا هم که دیگه حوصله نداشتیم که بریم سر کلاس،تو راهروی مدرسه داشتیم میگشتیم...
به لیلا گفتم که بریم حیاط که اگه یک دفعه آقای وردکار زود تر از کلاس بیرون آمدن ما رو نبینن که اتاق کامپیوتر نیستیم....
رفتیم دم در وایستادیم تا وقتی زنگ بخوره زود بریم حیاط....
تا زنگ خورد به لیلا گفتم:"لیلا،بدو بریم تا وردکار نیامده و ما رو اینجا ندیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
![]()
تا اینو گفتم دیدم آقای وردکار از کنارم رد شدن و بد جور بهم نگاه کردن!!!!!!!!!!!!!!!
![]()
![]()
دیگه واسه امروز بسه پس...
![]()
"بای بای"
![]()
خوووووووبـــــــبـــــــیــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
دلم خیلی براتون تنگ شده
آخه کامپیوترم خرابه
![]()
،الانم دارم از مدرسه می آپم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
![]()
یک روز لیلا درس نخونده بود،رو به من کرد و گفت:"پریا،هیچی نخوندم،بهت قول میدم اگه ازم نپرسه دو رکعت نماز شکر بخونم............"
اما معلم ازش پرسید...............





اما لیلا ۲۰ شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی لیلا برگشت و نشست،من بهش گفتم:"با این که ازت پرسیده،اما هنوزم باید ۲ نماز رکعت شکر بخونی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
![]()
زنگ تفریح،سونیا دوربین هستی رو ازش میگیره و میگه:
"بده اون موبایلت رو میخوام به یکی تک بزنم!!!!!!!!"
خوب دیگه،باید برم،پس...
"بای بای"![]()
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خووووووووووووووبین؟؟؟؟؟؟
یک سری سوتی گرفتم توپ!!!
لیلا داشت درمورد یکی از فامیلاشون که رفته بود جبهه حرف میزد...
-"...بعد فرستادنش جلوی جلوی جبهه!!!"
البته میدونیم که منظورش خط مقدم بوده!!!
مسئله حل شده بود و باید قسمت آخرش رو ساده میکردیم...
صورت پایانی سوال:
|
Sin θ |
|
Cos θ |
|
Sin θ |
|
1 |
خانم اسدی:"خوب،حالا چیکار کنیم؟"
شکوفه هم گفت:"طرفین وسطین کنیم!"
نمیدونم شکوفه هنوز فرق بین طرفین وسطین رو با دور در دور،نزدیک در نزدیک نمیدونه؟!
خانم اسدی:"خوب،حالا به من بگن خانم شماره ی... ،شماره ی... ،شماره ی..."
بعد که دید شماره ی هیچ کدوم از بچه ها یادش نیست،با دست به مژده اشاره کرد و گفت:
"خانم،شما بگو!"
ساشا:"۸۲3"(هشتصد و بیست و تری!)
خوب دیگه،واسه امروز کافیه،پس
بای بای
خوبین؟

این مدتی که نبودم رفته بودیم مسافرت(بندرعباس) 

اینقدر خوش گذشت
![]()
راستی،شما چیکار کردین؟
![]()
این بار میخوام سوتیهای اعضای خانواده رو براتون بنویسم...
رفته بودیم خارج از شهر...
پسرداییم:"اینجا شارژ نمیده؟؟؟!!!"
![]()
"منظورش آنتن بود"![]()
تو راه آمدم کلاس بذارم و از کشورهای خارجی حرف بزنم... ![]()
-"تو بعضی از کشورهای خارج از کشور،..."
![]()
یک دفعه متوجه شدم همه دارن میخندن!
آخه یا بگو کشورهای خارجی،یا بگو خارج از کشور!!! ![]()
خوب،دیگه باید برم،پس...
"بای"![]()
خوبین؟؟؟؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فقط خواستم سال نو رو بهتون تبریک بگم و...


بگم امشب خیلی مراقب خودتون باشین. ![]()
![]()
همین!!!
نظرسنجی این پست غیر فعاله واسه قبلی نظر بذارین!!!
ممنون
"بای"![]()
سلام خوووووووووووووووووووبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واااااااااااااااااااااای کــــــــــــــــــــــه چقدر دلم واستون تنگ شده!!!!!!
آخه میدونین،نه مامانم اجازه میده وصل شم،نه سوتی جدید گرفتم که بنویسم!!!!!! اما به هر حال الان از مدرسه دارم می آپم!!!! ![]()
سر کلاس ریاضی:
معلم:"در مربا قطر ها همدیگر را نصف میکنند!!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای ول مربا که قطر داشته باشه!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چهارشنبه معلم پرورشیمون نیامده بود و ما علاف بودیم...
داشتیم با ساشا و لیلا حرف میزدیم که...
لیلا:"بچه ها!اونجا رو نگاه کنین،یک هاشمی نژادی از درخت آویزونه!!!"
اینو که گفت من و ساشا برگشتیم و به بیرون مثل خلها نگاه کردیم!!!
من زود فهمیدم سرکاری است و گفتم خیلی لوسی،...
اما ساشا گفت:"اِ!!!پس کجاست؟"
![]()
طفلی باورش شده بود!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمیدونم ما فرزانگانیم یا نه!
ساناز:"2.2=6"
![]()
درسا:"4.2=16" ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ساشا:"2.8=32" !!!!!!!!!!!!!!!!!!! 











هنوز جدول ضرب رو نمیدونیم! ![]()
![]()
![]()
![]()
درسا داشت خالی بندی میکرد که زمان انقلاب بوده... ![]()
![]()
![]()
درسا:"ما میرفتیم تو خیابانها و میگفتیم بختیار بختیار دشمن بی اختیار!!!"
خوب،دیگه بسه،
"بای"
صلام 


خوبین؟
عمروظ نه هوسله صوطی دارم،اسلن ثوطی ندارم که بنویصم!!!
تح کشید...
بابا من دیکطم افطذاهه!!!
دیگه عین غدر گیر ندین،حی بیان نزر بظارین و بگین قلت عملایی دارم!!!
خوب چیکار کنم؟!؟!؟! 










من از اول دبسان دیکطم بد بوده!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حمیشه واصه امطهان عملا که حیچکی درث نمیخونه و میره بیرون ،
من خودم رو طو اطاغم هبص میکردم و مسل خر اذ رو حمه ی درصها
مینوشتم ، آخرشم بیصط نمیشدم !!! 



آخه من چیکار کنم؟؟؟(اِ!!!عین جمله قلت نداشط!!!) ![]()
![]()
![]()
![]()
هالا دیگه راهط شدم،طو دبیرثطان که دیگه عملا نداریم!!! ![]()
![]()
عاخه من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟
![]()
یکی راحنماییم کنه!!!!!!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()













منم دوصط دارم ۲۰ شم،هطا ۱ بار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام
امروز دارم از تو مدرسه اپ میکنم!!!

خووووووبیـــن؟

امروز میخواستم ماجرای خونه ی لیلا اینا رو براتون تعریف کنم...
پنجشنبه بود که رفته بودم خونه ی لیلا اینا...
داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم و این شبکه اون شبکه،که یکهو لیلا گفت:"اِ!!!این شبکه خیلی شبکه باحالی است...
دیروز داشت درمورد میوز و میتوز حرف میزد..."

من:"اِ!!!خوب بود؟؟؟"
آره،خیلی توپ بود..."
من:"خوب،حالا چی میگفت؟؟؟"

لیلا:"نمیدونم!!!" 






من:"پس از کجا میدونی که خوب بود؟؟؟!!!!"
لیلا:"هیچی،حدس میزنم!!!" ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آخه تو که ندیدی از کجا میدونی خوب بوده؟؟؟!!!
دیروز کلاس دینی که کلاس دینی نبود! 




قبل از شروع کلاس یک دفعه دیدیم خانم ابوذر(معاونمون)وارد کلاس شد،یک دفعه همه ی بچه ها رویشان را برگردوندن و مقنعه هایشان را آوردند جلو...

خانم ابوذر که با دیدن این صحنه هم ناراحت شده بود و هم خنده اش گرفته بود گفت:"به خدا باور کنین من نامحرم نیستم!!!"

خوب بیچاره راست میگه دیگه!...
بعد هم که کلاس شروع شد و معلممون آمدن...
بعد مدتی وقتی میخواستن رکنهای نماز را بگوییند گفتن که رمزش قنترس است!!!...
ق:قیام ، ن:نیت ، ت:تکبیرة الاحرام ، ر:رکوع ، س:سجود...
وقتی اینو گفتن ساشا برگشت و از فاطمه پرسید:"فاطمه،تکبیرة الاحرام چیه؟! همون سبحان الله و الحمد لله ؟..." 





فاطمه که خنده اش گرفته بود آمد ساشا رو دست بندازه گفت:"آره،همونه!"
ساشا هم باور کرد و گفت:"مرسی"و برگشت... 


بعد که خانم قنبری(معلم دین و زندگیمون)گفتن که تکبیرة الاحرام چیه ساشا با تعجب برگشت و با تمسخر به فاطمه گفت:"دیدی اشتباه کردی؟!کی گفته تکبیرةالاحرام همون سبحان الله هست؟؟؟!!!"

فاطمه که از تعجب فکش افتاده بود(!)گفت:"بابا تو حالت خوش نیست!اول که میگی تکبیرة الاحرام چیه، بعدم که مسخرت میکنم نمی فهمی، بعدم که می فهمی چیه فکر میکنی من نمیدونم!!!"
![]()
حالا،به هر حال،این موضوع هم که تموم شد خانم قنبری که دیدن فاطمه خیلی حرف میزنه بهش گفتن که از رو متن درس بخونه...
فاطمه هم شروع کرد تا رسید به این جمله:
فاطمه:"کسی که با مراقبت قلب خود را از غفلت نگه دارد و نفسش را با نظارت از شهوت حفظ نماید و عقل خود را با کسب آگاهی از جهل مُسَوَن دارد،در زمره ی بیداران است."

هنوز جمله تموم نشده بود که کلاس از خنده منفجر شد...
حالا بگذریم،بعد از مدتی که اصلا بچه ها ساکت نمیشدن سونیا آمد حرف بزرگتر از دهنش بزنه و بگه مغلطه نکنین که گفت:"اِ!!!مغلغه نکنین دیگه!!!"
آخی،طفلی آمد اوضاع رو بهتر کنه بدتر شد!!!... 


خلاصه اگه از بقیه ی سوتیها هم فاکتور بگیریم،باز هم کلاس جالب و مهیجی بود!!!
دیگه واسه امروز کافی است،پس...
"بای بای"![]()
خوووووووبین؟؟؟؟؟؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میخوام یه خاطره از چند روز پیش براتون بگم:
شال گردن فاطمه که تازه خریده بودش خیلی نازه،وقتی آمد تو کلاس،مریم اونو ازش گرفت و انداخت دور گردنش... ![]()
![]()
![]()
![]()
داشتیم با بچه ها با هم حرف میزدیم که ساشا از راه رسید،شال گردن رو که دید ازش خوشش آمد،پرسید:"این چیه؟" 




منظورش این بود که جنسش چیه!!!
فاطمه:"پر الاغه!!!" ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ساشا که باور کرده بود با تعجب گفت:"جدی؟!" ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این موقع بود که همه ی بچه ها،هم اونایی که داشتن حرف میزدن،هم اونایی که ساکت بودن،هم اونایی که این طرف کلاس بودن،هم اونایی که اون طرف بودن،نتونستن جلو خودشون رو بگیرن و کلاس منفجر شد!!!![]()
دوباره میخوایم بریم سراغ معلم ریاضی!:
اسم یکی از بچه ها مائده رضاپوره...
خانم اسدی:"خوب،خانم رضازاده میشه این سوال رو برای ما حل کنین؟!"
همه بچه ها خندیدن،معلممون هاج و واج مونده بودن که چرا ما داریم میخندیم!...
مریم:"آخه خانم اسدی،فامیل مائده رضاپوره،رضازاده که..." 



خانم اسدی نذاشتن حرفش رو بزنه و گفتن:"اِ!!! راست میگی!رضازاده که کشتی گیر بود!یا نه!بوکسور بودش،آره؟!" 





دیگه بعد این حرف کلاس رو زمین نموند و رفت تو هوا!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
واااااااااااااااااای
تاحالا همچین سوتی نگرفته بودم!!!!!!!!!!!!!
خودم که کلی حال کردم!!!!!!!!!!!!!
خوب،اول سلام،اما وقت ندارم احوال پرسی کنم،پس یه راست میرم سر اصل مطلب:

امروز سر کلاس ریاضی،معلممون خانم اسدی که خیلی دوستشون دارم!، یه خط رو تخته کشیدن و گفتن:"اگه این یک نقطه باشه و..."
بعد یه نقطه کشیدن و گفتن:"...و این هم یک خط،ما میتونیم از این رابطه..."!!! 










مثل اینکه هنوز معلممون فرق بین نقطه و خط رو نمیدونن!!! 

خوب،مطلب بعدی:
این صبا دیگه دار پررو میشه!،هی سوتی میده و من نمیگم!اما دیگه این یکی رو نمیتونم نگم!:
سر کلاس زبان فارسی،هرکدوم از بچه ها باید یکی از تمرینا رو میخوند و جواب میداد،نوبت صبا:
-:" ادبیات معترض همیشه این حَسَن را داشته است که هرگز در خدمت فلان امیر و وزیر قرار نگرفته است."!!!!!!!!

این جمله رو که خوند،کلاس از خنده منفجر شد!!!تا جایی که معلممون گفتن:"شما تاحالا کلاس دستور به این شادی داشتین؟!" 



آخه به نظر شما،میشه همچین سوتی رو آدم ننویسه؟!خوب تقصیر خودشه که حُسن رو میخونه حَسَن!!! 







مطلب بعد:
یه روز مژده ازم پرسید:"پریا،آدرس وبلاگت چیه؟"

من:" HIICHII"
مژده:"هیچی؟"
-:"آره"
فردا:
مژده:"پریا!،سینا و شهاب کیان؟"

من:"چرا؟"
آخه اسمت رو گذاشتی سینا!" 






من:"منظورت چیه؟"
-:"مگهHICHI وبلاگ تو نیست؟"
اون موقع بود که دوهزاریم افتاد که این اشتباه رفته!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خلاصه بعد از اینکه بهش گفتم آدرس وبلاگم چیه،...
گفت:"اِ!!!من که اشتباه رفتم و اشتباه نظر گذاشتم،گفتم پریا جون عجب وبلاگ نازی داری و ..."!!!
















خوب،دیگه فکر کنم واسه امروز کافی باشه،پس:
"بای بای"![]()
سلام...

امروز میخوام ماجرای امتحان فیزیک ترم رو براتون تعریف کنم:

ما ۴ تا کلاسیم،معلم کلاس ما و یک کلاس دیگه آقای وردکار هستن و معلم اون ۲ کلاس دیگه آقای ابراهیمی...
قرار بود سوالهای امتحان ما رو آقای ابراهیمی طرح کنن...
سر جلسه ی امتحان همه ی بچه های کلاس آقای ابراهیمی سر ۲ سوت برگه هاشون رو دادن،چون سوالها کپی جزوشون بود،حتی عددها عوض نشده بودن!!!

حالا،بگذریم،من که جواب همه سوالها رو دادم...

از اول جلسه آقای وردکار روی صندلی مراقبی که متعلق به ایشون بود نشسته بودن و به هیچ یک از سوالها جواب نمیدادن،...
نمیدونم یکهو چی شد که بلند شدن و آمدن بالای سر من!!!... 
من داشتم سوالای صفحه ی آخر رو جواب میدادم...

آقای وردکار نگاهی به برگم انداخت و گفت:"سوالها آسونن؟"
ـ"آره،خیلی خوبن" 













ـ"پس چرا از امتحان میترسیدی؟!"
![]()
(حالا من تا حالا از امتحان تو کلاس هرکی حرف زده باشم،تو کلاس ایشون هیچی نگفتم!!!)
ـ"من از امتحان نمیترسیدم!"
![]()
آقای وردکار نگاهی به برگم انداختن و چند صفحه برگشتن عقب...
یک سوال رو که من جوابش رو درأورده بودم صفر رو بهم نشون دادن و گفتن:"صفر غلطه!!!"
ولی من مطمئن بودم که جوابم درسته!!!... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آمدم بگم که کجاش غلطه،که دیدم آقای وردکار ناپدید شده!!!
حالا به هر حال،هرچی فکر کردم جواب دیگه ای به ذهنم نرسید... 
دیدم وقت داره تموم میشه،گفتم خوب اول سوالای دیگه رو جواب میدم،بعد روش فکر میکنم!!!
![]()
وقتی همه ی سوالا رو جواب دادم،آمدم و رو اون سوال فکر کردم،هرچی فکر کردم جوابی جزهمون صفر اولیه به دست نیامد!!! 


آخرش خسته شدم گفتم فوقش اشتباهه دیگه،و رفتم برگم رو دادم... 
هرچی دنبال آقای وردکار گشتم پیداشون نکردم،آخرش که با ناامیدی وارد سالن مدرسه شدم،دیدم آقای وردکار دارن از پله ها میان پایین...
زود رفتم پیششون و گفتم:"آقای وردکار،اون سواله،جوابش صفر شد!" 
آقای وردکار:"آره دخترم!،جواب صفر درسته!!!" ![]()
![]()
![]()
![]()
ـ"پس چرا به من گفتین اشتباهه؟!"

ـ"آخه میخواستم دقت کنی!!!"

آخه چرا من؟این همه بچه،برو اونا رو سرکار بذار!از بین این همه برگه،باید بیای دست بذاری رو برگه ی من و بهم بگی جواب سوالی که درست نوشتمش اشتباهه؟؟!!